راه رفتن عطا جون
19 بهمن 91 بود که پسر کوچولوی نازم خودش سرپا ایستاد چند قدم بدون کمک کسی راه رفت.(نکته قابل توجه:اولین هر کار و پیشرفت پسرم در منزل باباجونی رخ می دهد.) از اوایل اسفند هم که بلند می شد و از این سر اتاق تا اون سر راه می ره. امیدوارم تا تولدش حسابی راه بیفته تا بتونم کفش پاش کنم.الن دیگه شیرین می گه :بابا- مامان- ادی-اخ- جیزا- دی دی- عممم- وقتی یه چیر جالب می بینه و تعجب می کنه پشت سر هم می گه:ا ااااااااااااا و اونقدر جالب که آدم دلش غش می ره.
شب نوشت 22 اسفند 91 این متنو از روی دفتر خاطره پسرم نوشتم. از نصف شب گذشته. عطام و بابایی لالا کردن ومن مشغول نوشتن به این امید که روزی پسرم بزرگ شه و دست نوشته ها و دردودل های مامانشو بخونه و دتیای کودکی خودشو بشتاسه. 2 روز دیگه تولد 1 سالگی گلمونه. من و باباش یه کمخونه رو تزئین کردیم و بعد دیدم به دلم ننشست. از دختر خاله محی خاستم که بیاد و ایده بده. خلاصه به کمک اون و خالجون ریحانه کار تزئینو دیروز تموم کردیم. عصر هم بردمت حموم و بع تو رو خوابوندیم و با محی جون گیفت مهمون کوچولو هاتو که شکل بالن بود درست کردیم. امروزصبح هم رفتیم و کیک رو سفارش دادیم تو و من و بابایی.
1 پسمل تپل و خوشمزه مثل خودت. مهمونارم که از چن روز پیش دعوت کردم. دیگه کاری نمونده. امیدوارم همه چی خوب باشه و به همه خوش بگذره. 



راه رفتن عطا جون
